خاطرات صفا

 
خداحافظ واسه هميشه...
نویسنده : صفا - ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/۱٤
 

 
comment نظرات ()
 
 
بارش شهابی!
نویسنده : صفا - ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/٢۱
 

دوباره مجبورم این جمله ی تکراری رو بگم: << بعد از مدت ها سلام! >>

ببخشید سرم شلوغ بود و از همه بهانه ها بهتر اینکه پرشین بلاگ بیچاره هک شده بود و من نتونستم وبلاگ خودم و آپ کنم!

الان در به در دنبال یه خونه می گردیم تو رشت  که هم قیمتش خوب باشه و هم نزدیک سرویس های دانشگاه باشه...

۳ روز در هفته هم بعد از ظهر ها میرم مطب خواهرم و به عنوان دستیار پیشش کار میکنم!! خوبه نه؟ واسه اولین بار خودم دارم پول در میارم!!

دیگه خبری نیست؟

چرا هست...داییم فوت کرده و خونمون هر روز پر از فامیل میشه و شب از خستگی پذیرایی مهمونا سه سوت خوابت میبره...!

راستی...امشب بارش شهابی داریم که خیلی خیلی خوشگله!! از ۸  تا ۱۲ شب و کانونش هم صورت فلکی برساوش...امیدوارم اتفاقی هم که شده ببینیش!


 
comment نظرات ()
 
 
امروز چهارشنبه 13 تير
نویسنده : صفا - ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱۳
 

سلام!

بالاخره امتحانا تموم شدن و ۲ ماه بی دغدغه شروع شد.

حالا دیگه صبحا میتونی تا هر وقت بخوای بخوابی!!

بعدشم اگه خواستی بری خرید یا بری پارک کنار خونه بدمینتون بازی کنی و یا  انقدر پشت کامپیوتر بشینی که صدای خواهرت در بیاد!!

گه گاهی هم بری سایت دانشگاه تا نمره های زیبا و قشنگت و ببینی!

خدا جون شکرت...


 
comment نظرات ()
 
 
امروز پنجشنبه، 17 خرداد
نویسنده : صفا - ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱٧
 

من مشروط میشم!

آخه چرا؟؟!!

نمی دونم...ولی می دونم که همه ی درس هام و میفتم و ترم دیگه باید همه ی این درس ها رو دوباره بخونم...

تو رو خدا واسم دعا کنین...من نمیتونم این وضع و تحمل کنم...


 
comment نظرات ()
 
 
خداحافظی!
نویسنده : صفا - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱٦
 

من رفتم!

خدافظ تا تیر!

در ضمن از تمام با معرفت هایی که واسم کامنت میذارن نهایت تشکر رو دارم...ولی اگه جوابشون و ندادم باید من و ببخشن.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : صفا - ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٦
 

عید همگی مبارک باشه.

ایشالا سالی پر از خیر و برکت داشته باشین.

نوروزتان پیروز!


 
comment نظرات ()
 
 
۹ روز مونده به عيد!
نویسنده : صفا - ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢٠
 

سلام!

من بعد از مدت ها اومدم تهران خونمون...کلاس ها رو دودره کردم و برگشتم!

حالا تقریبا یه ماه بیکارم و سعی می کنم به نحو احسن ازش استفاده کنم.

۲۷ ام می خوایم بریم شیراز (اگه خدا بخواد) و قراره کلی بهم خوش بگذره... جاتون خالی!

وقتی یاد پارسال میفتم که چقدر اعصابم خورد بود و چقدر حالم بد بود ( به خاطر پشت کنکور بودنم) خدا رو هزار مرتبه شکر می کنم که اون روزا دیگه بر نمی گرده...


 
comment نظرات ()
 
 
زود قضاوت نکنیم!
نویسنده : صفا - ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٤
 

فرض کنید که شما یک مشاور و مددکار اجتماعی هستید.

زن بارداری به شما مراجعه می کند که ۸ فرزند دارد. ۳ فرزند او ناشنوا ۲ فرزند او نابینا و یکی عقب مانده است. در ضمن این خانم خود مبتلا به مرض مهلکی است. از شما مشورت می خواهد که آیا سقط جنین بکند یا خیر...

چه پیشنهادی به او می کنید؟

اگر پیشنهاد سقط جنین را دادید پس شما (( لودویک بتهوون)) را به کشتن دادید!!!

سوال دیگر:

از بین ۲ نامزد ریاست بر جهان کدامیک را انتخاب می کنید؟

شخص اول: او با سیاستمداران رشوه خوار و بدنام کار می کند. از فالگیر غیبگو و منجم مشورت می گیرد. به زنش بی وفاست. شدیدا سیگاری بوده و روزی هم ۱۰ لیوان نوشیدنی الکلی میخورد.

شخص دوم: دولت کشورش به او مدال شجاعت داده. گیاهخوار بوده و دارای سلامتی کامل است. به سیگار و مشروب اکیدا دست نمیزند و در گذشته هیچ گونه رسوایی به بار نیاورده است.

به چه کسی رای می دهید؟؟

جواب:

نامزد اول: فرانکلین روزولت

نامزد دوم: آدولف هیتلر 

نتیجه: پیش داوری که خوراک هر روز ما انسانهاست از بزرگترین اشتباهات بشر است!!!


 
comment نظرات ()
 
 
دعا کنين...
نویسنده : صفا - ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢٠
 

وای...امتحانام دارن شروع می شن!

وای...من میفتم!!  مشروط می شم...وای...هیچی نخوندم...از همه عقب ام...چیکار کنم؟...انصراف بدم؟!!...راستش دیگه قاطی کردم...

واسم دعا کنین...


 
comment نظرات ()
 
 
يلدا بازی
نویسنده : صفا - ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۱٥
 

سلام.

من به رسم یلدا بازی (که آخر هم نفهمیدیم چه ربطی به یلدا و اینا داره) مجبور شدم ۵ خصوصیت از خودم و که کسی نمیدونه براتون بگم:

۱. من شدیدا از تاریکی وحشت دارم...وای از وقتی که شب به خاطر تشنگی از خواب پاشم و نیاز داشته باشم که مسیر طولانی و تاریک اتاق تا آشپزخونه رو طی کنم!!

۲. من واقعا دهنم قرصه و میتونم محرم اسرار همه باشم...

۳. اگه با کسی موافق نباشم و یا کسی حرفم رو با استدلال رد کنه دلم میخواد زیر دست و پا لهش کنم! ولی حیف که تا حالا روم نشده و موفق نشدم!

۴. خیلی دوست دارم همیشه مورد تشویق و تایید بقیه قرار بگیرم.

۵. وقتی قرار باشه جلوی جمعی صحبت کنم و همه نگاه ها به من باشه به سرعت و به طور وحشتناکی دست و پام عرق می کنه.

حالا من باید طبق رسم عجیب غریب دیگه ای از این یلدا بازی این کار رو به ۵ نفر دیگه پاس بدم. (بازم نفهمیدم چرا!!):

۱- رقیه یکی از صمیمی ترین دوستام

۲- امان همشهری بسیار محترمم

۳- گیلاوا هم دانشگاهی و هم مدرسه ایم

۴- فاطمه(یا همون جیمی خودمون) دوست عزیزم

۵- فاطمه و لیلا دو دانشگاه تهرانی و هم مدرسه ای عزیز


 
comment نظرات ()
 
 
امروز شنبه ۹ دی
نویسنده : صفا - ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۱٠
 

سلام.

من برگشتم تهران! از میان برف و باران و کولاک و مه و طوفان و ...

نه بابا! شوخی کردم.شمال برف میومد ولی جاده خشک بود...

من خیلی شاد و خوش حالم چون که این روزا به من خیلی خوش گذشته. منظورم از زمانی یه که رفتم خوابگاه...

نمی دونم می دونین یا نه...ولی خوابگاه یه سری خصوصیات جالب داره که واستون عرض می کنم:

- اگه بخوای هم نمی تونی قبل از ساعت ۱ شب بخوابی!

- هیچ وقت نمیشه یاد غذای مامانت نیفتی!

- هر روز مشغول غیبت کردن راجع به تمام بچه های کلاس(البته غیر از خودمون!) واستاد هاییم!

- امکان نداره یه روز صبح از خواب پاشی و واسه رفتن به دستشویی منتظر نشی!!!! (از بس که این جمعیت زیاده!!)

راستی تا یادم نرفته سوییت ما ۱۴ نفره است و شامل ۳ تا اتاق (یکی ۶ نفره و دو تا ۴ نفره) میشه.

همه مون هم رشته ایم و مشکلی از بابت شب امتحان نداریم(از این لحاظ که یکی فردا امتحان داشته باشه ولی بقیه آهنگ بذارن و ول بگردن!!)


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : صفا - ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٢٤
 

سلام! خوب خوبين؟

منم خوبم...ممنون

از اين که يه کم باهاتون قهر کردم شرمنده... (حال روحيم خوب نبود!)

ديگه امتحانای ميان ترم شروع شده ن و وقت آزاد زياد پيدا نميشه

دعا کنين واسم...

به اينجا عادت کردم...مثل هر چيز ديگه که اگه يه مدتی بگذره واست عادی ميشه...


 
comment نظرات ()
 
 
امروز جمعه 12 آبان
نویسنده : صفا - ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱٢
 

سلام!

می بينم که خبری از کسی نيست!

پس ما هم رفتيم و تا مدتی خبری ازمون نميشه...

خدا نگه دار همه.........................................


 
comment نظرات ()
 
 
امروز پنجشنبه 20 مهر
نویسنده : صفا - ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٢٠
 

سلام!....

                          اگه گفتین من الان کجام؟ ... نه...من الان تهرانم. تعطیلی آخر هفته رو استفاده کردم و اومدم پیش کانون گرم خونواده!  

از دانشگاه چه خبر؟... خوبه سلام  رسوند!!

                           کلاسا تشکیل شدن؟ بــــــــــــــــــله...هفته ی اول هم که نرفتم غیبت خوردم! ولی مهم نیست جزوه ها رو از بچه ها گرفتم.

                          نمی دونم شما تا حالا مدت زیادی از خانواده تون دور بودین یا نه ولی به هر حل اگه هم نبودین من واسه تون از تجربه های دو هفته دوری از خانواده واسه تون میگم:

            اولین مسئله اینه که قدر مامان و بابا تون و خیلی زیاد می دونین و همچنین خواهر یا برادرتون و !

                          فکر کنم  علتش و همه تون بدونین... اول از همه اینکه خودت باید لباساتو بشوری! که این خیلی نکته مهمیه!!

و غذاهایی می خوری که مزه شون زمین تا آسمون با غذاهای مامانت فرق فوکولن!

                        دیگه اینکه خودت باید بری بیرون و خرید خونه رو بکنی...همون کاری که قبلا به عهده ی بابات یا برادرت بود!

                           نکته ی دیگه اینکه هر وقت بیکار شدی نمیتونی بری پشت کامپیوتر و بازی کنی یا یه جوری وقتتو بگذرونی!

                           تازه اگه از یه محیط خشک ( منظورم از لحاظ آب و هوا ست) مثل تهران بری به محیطی با رطوبت خیلی زیاد مثل رشت مشکلاتت به مراتب بیشتر میشه!

                          مثلا تو فصل پاییز که برگا از درختا می ریزن و تو دلت میخواد تو پیاده رو پا تو بذاری روشون و صدای خش خش شون رو بشنوی نمی تونی!! چون برگای درختا هم رطوبت دارن!!!

                            مهم تر از همه اینه که واسه دو کلمه حرف زدن با خواهر وبرادرت و ابراز احساساتت به هنگام دیدن سریال ها یا بازی های فوتبال تلویزیون باید بهشون اس ام اس بزنی!!!

                            خلاصه...سرتون و درد نیارم. به من یه کمی سخت گذشته ولی نگران نباشین دارم عادت میکنم!

                            البته مسلمه که یه سری خوبی هایی هم داره که چون زیاد میشه میذارم  واسه دفه ی بعد که میام تهران...

                            به همتون پیش خونواده هاتون خوش بگذره و نماز و روزه هاتون هم قبول باشه...<<التماس دعا>>


 
comment نظرات ()
 
 
بعد از ثبت نام دانشگاه
نویسنده : صفا - ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٢
 

بعد از مدت ها سلام!

من الان تهران هستم. هفته ی پیش با خانواده رفتم دانشگاه و ثبت نام کردم. حدودا سه ساعت و نیم طول کشید. پدرم در اومد از بس فرم پر کردم و کپی گرفتم و عکس پشت نویسی کردم!!

بعدش رفتیم خونه ی مادر یکی از دوستای مامانم تا چمدون لباسام و اونجا بذارم و برای یه مدتی پیشش باشم تا با بچه ها ی همکلاسیم آشنا بشم و با چند تا شون خونه بگیرم...

شنبه هم انتخاب واحد داشتم. وقتی برگه ی کلاسام و گرفتم دیدم که همون روز و همون ساعت اولین کلاسم شروع میشه!! تازه جمعه هم کارگاه عمومی دارم!!!

خلاصه دیدم بهتره هفته اول رو دودره کنم و بیام تهران!

نظر شما چیه؟ به نظرتون کار درستی کردم؟


 
comment نظرات ()
 
 
امروز يكشنبه 19 شهريور
نویسنده : صفا - ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۱٩
 

سلام.

قبل از هر چیز بگم که من برق رشت قبول شدم

جالبش اینه که روز قبل از اعلام نتایج مت رفته بودیم رشت واسه افتتاح داروخونه ی دختر عموم و من اصلا فکرشم نمیکردم که همونجا قبول شم. دانشگاهم نزدیک خونه ی دختر عمومه...نمی دونم میتونم ۴ سال بهشون زحمت بدم یا نه...آخه دانشگاهش خوابگاه نداره.

راستی من چهارشنبه رفتم جشن فارغ التحصیلی ی بچه ها ی پیش دانشگاهی ی مدرسه مون. ...جای همه کسایی که نیومدن(مخصوصا رادیکال و آندره آ) کلی خالی بود...یه عالمه هم عکس و فیلم از معلما مون گرفتم واسه یادگاری. خلاصه کلی خوش گذشت.


 
comment نظرات ()
 
 
امروز شنبه ۱۱ شهريور
نویسنده : صفا - ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۱۱
 

سلام.

این روزا سرم خیلی شلوغ بود واسه همین نتونستم بیام چیزی بنویسم...شرمنده همتون.

دو هفته پیش رفتیم مشهد و حسابی به من خوش گذشت. از اون روز به بعد هم کتاب های مختلفی رو شروع کردم به خوندن که همیشه در ایام پشت کنکوری بودنم آرزوی خوندنشون رو داشتم. بعدشم که کارت اینترنتم تموم شد و دیگه اصلا نتونستم بیام نت.

راستی اخبار دیشب گفت که از ۱۵ هم تا ۱۸ هم نتایج کنکور رو اعلام میکنن...خواهشن هر وقت بی کار بودین یه دعایی واسه این حقیر بکنین...


 
comment نظرات ()
 
 
امروز سه شنبه 24 مرداد
نویسنده : صفا - ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٥/٢٤
 

سلام.

انتخاب رشته م چنگی به دل نمیزد. یعنی خب مطمئنا اون رشته یا دانشگاهی که دوست دارم نمی تونم قبول شم چون رتبه ام خوب نبود ولی دیگه مهم نیست چون نمیشه به عقب برگشت.( به قول یه کسی اگه می شد به عقب برگشت بازم فایده نداشت چون من بازم همون صفا بودم و بازم در اون موقعیت همون تصمیم رو میگرفتم...)

یکشنبه تولد دوستم رادیکال بود و همچنین خدافظی با اون یکی دوستم مولی. بعد از کادو دادنها  به رادیکال شعرم و دادم و ذوق زده ش کردم چون به دروغ بهش گفته بودم که نتونستم شعری واسش بگم!

بعدش با برو بچ رفتیم سینما فیلم به نام پدر. فیلمش غصه دار بود و واقعا تو یه صحنه ش اشکم و در آورد.( خوبه برقا خاموش بود و کسی صورتم و ندید!)...یه نکته رو باید بگم که ما تو شمردنمون واسه تعداد بلیط اشتباه کردیم و به جای ۷ تا  شیش تا بلیط گرفتیم. جالبش اینه که یارو مسئول بلیطا نفهمید که یکی مون بدون بلیط اومد تو!! بعدا که داشتیم آب میوه هارو تو سینما تقسیم میکردیم دیدم با اینکه شیش تا خریده بودم به من نرسید و تازه اینجا بود که دوزاری م افتاد!! 


 
comment نظرات ()
 
 
امروز يکشنبه ۱۵ مرداد
نویسنده : صفا - ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٥/۱٦
 

سلام...

نتیجه کنکورم رو دقیقا می دونستم که همین حدودا میشه...می پرسین رتبه م چند شد؟

خب نمی تونم بگم! ولی واسه اونایی که می دونستن پارسال چند شده بودم می گم که نسبت به پارسال دقیقا ۳۰۴۶ تا کمتر شده م!!! 

نگران نباشین. ایشالا یه رشته که به درد منه خنگ بخوره پیدا میشه!!! خودم که خیلی امید دارم...

راستی زور زدم و یه شعره در پیت بالاخره تونستم واسه تولد دوستم بگم! ولی خوشبختانه اینبار آخرین باریه که واسه اش شعر میگم چون تو بیت های آخر ازش خواستم دیگه شعری از من نخواد...


 
comment نظرات ()
 
 
امروز چهارشنبه ۴ مرداد
نویسنده : صفا - ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٥/٤
 

سلام!

امروز با بر و بچ رفتم شنا...خیلی چسبید...جاتون خالی بعد از ظهر هم میخوایم بریم پارک بدمینتون بازی کنیم...

خلاصه کلام اینکه حسابی دارم از اوقات فراغتم استفاده میکنم 

قسمت بده تعطیلی اینه که یکی از دوستام(مولی) داره از تهران میره و با خانواده ش می خواد واسه همیشه مشهد زندگی کنه و من هم دلم خیلی واسش تنگ میشه...

یه قسمت بده دیگه ای هم که هست اینه که تولد دوستم رادیکال هست و من طبق رسوم همیشگی باید واسش شعر بگم(!) و چون ذوق و قریحه م ته کشیده نمیدونم چیکار کنم!(راستش و بخواین خیلی سعی کردم ولی چیزی به ذهنم نمیاد!)

 لطفا من و راهنمایی کنید...


 
comment نظرات ()